***
خانهی ما کجاست
تا مهمانی نیامده را
حضور عشق آواره قهوه ای بگذاریم؟
*
خووان گفتبچههایم اینجا بزرگ شدهاند
چهطور برگردم
هنوز بدهی پدر را به پینوشه پرداخت نکردهام
*
پس تو هم از مندلخور مباش، خستهی خوابآلودم!
پشت دریچه های بی رؤیا
آهسته تر بی قرار خواهم بود
*
قرار قهوه را روی سیم تلفن مقرر کنتا رؤیاها
کابوس ها را با شامپوی نخل بنارس
در هتلهای جهان دوش گیرند و
ساعت را بر سر صبحانهی اختلاف بنشینند
*
چه طور هم که باشد برمی گرددبا قطع برق و آب غنی شده ی کوهرنگ
شلوار پستمدرنش را اطو میکند
کنار زایندهرود دیروز قدم میزند
و کلاهش را به شاعران امروز
از سر برمی دارد
*
دل خور مباش اگر صفه دیگر پیدا نیست
تو هم کلاهت را بردار
اصفهان، خرداد 1387
