*
 
درگاه ِ خانه کوتاه است
گاه ِ برگشتن
هوای ِ سرت را داشته باش

برنمی گردم
گردن دچار ِ هِرنیا که باشد
سر، خم نمی شود
بر آستانه ای منزل گزیده ام
که خانه ای پشتش نیست
نباشد
بهتر،  که نیست
و خواب ِ منزلی دیگر
و منزلی دیگر
و منزلی دیگر می بینم
 
چراغ ِ من که خانه ای نمی شناسد
در سایه های ِ باد سوسو می زند
شکسته ام تمام ِ کاسه  کوزه هایم را
کنار ِ تشنه ی  دریا
خوش نشسته ام
 
با این همه، سراغ من که می آیی
هوای ِ آستانه را
به  بوی ِ علف آغشته می کنی 
دلم هوای ِ گلستانه می کند، بکند
 
نقطه ی گریزی
از تخته رسم ِ منظره
بیرون افتاده است و نقشه ی جغرافی را
سرگردانی می کند
و گاهی
برای ِ نقش ِ خانه ای که دیگر نیست
دلتنگ می شود، بشود
 
دوچرخه را بردار و
در جنون ِ رکاب
بر آشوب بیشه های ِ باران را
آن گاه، خیس و خسته پناه ِ درختی بنشین
بهتر،  که دفتر و خودکار را فراموش کرده ای
 
باران که با غبار ِ برگ درآمیزد
هر نوشته را و هرچه را که خود بنویسد
از پوستت خواهد شست
و نقطه های ِ سرگردان بر نقشه های ِ جغرافی
چون قطره های ِ سرگردان در جنون ِ باد
چنان خطوط ِ غریبی خواهند آفرید
که هیچ کس نداند دیگر
کجا به کجاست
 
رتردام، ژوئیه 2004
 
امیرحسین افراسیابی