Archive for the ‘شعر’ Category

هشت شعر از رجب بذرافشان

Wednesday, March 10th, 2010

این شعر

در اتاق انتظار به دنیا آمده است

!یادداشت کنید

….

هشت شعر از رجب بذر افشان

درگاه خانه کوتاه است

Wednesday, March 10th, 2010

*

درگاه ِ خانه کوتاه است
گاه ِ برگشتن
هوای ِ سرت را داشته باش

برنمی گردم
گردن دچار ِ هِرنیا که باشد
سر، خم نمی شود
بر آستانه ای منزل گزیده ام
که خانه ای پشتش نیست
نباشد
بهتر،  که نیست
و خواب ِ منزلی دیگر
و منزلی دیگر
و منزلی دیگر می بینم

چراغ ِ من که خانه ای نمی شناسد
در سایه های ِ باد سوسو می زند
شکسته ام تمام ِ کاسه کوزه هایم را
کنار ِ تشنه ی  دریا
خوش نشسته ام

با این همه، سراغ من که می آیی
هوای ِ آستانه را
به  بوی ِ علف آغشته می کنی
دلم هوای ِ گلستانه می کند، بکند

نقطه ی گریزی
از تخته رسم ِ منظره
بیرون افتاده است و نقشه ی جغرافی را
سرگردانی می کند
و گاهی
برای ِ نقش ِ خانه ای که دیگر نیست
دلتنگ می شود، بشود

دوچرخه را بردار و
در جنون ِ رکاب
بر آشوب بیشه های ِ باران را
آن گاه، خیس و خسته پناه ِ درختی بنشین
بهتر،  که دفتر و خودکار را فراموش کرده ای

باران که با غبار ِ برگ درآمیزد
هر نوشته را و هرچه را که خود بنویسد
از پوستت خواهد شست
و نقطه های ِ سرگردان بر نقشه های ِ جغرافی
چون قطره های ِ سرگردان در جنون ِ باد
چنان خطوط ِ غریبی خواهند آفرید
که هیچ کس نداند دیگر
کجا به کجاست

رتردام، ژوئیه 2004

امیرحسین افراسیابی

لندن 24.05

Wednesday, March 10th, 2010

لندن 24.05


هنوز به ساعت چهارمان نرسیده
تاریکی از چهار راه لب پر می زند

ماه ِ ترسیده از برج ِ ساعت به زیر آمد
رودخانه زمین لرزه گرفت
داروخانه به خانه مرخص شد
قرص ِ سردرد تا ساعت ِ هشت ِ شب
در سوپر مارکت منتظر می ماند

در تاریکی ِ دالان آواز می خواندم
ترس ِ کوچه بریزد
ماست ِ مَشت حسن ریخت

قرار ِ بی حواسی ِ من با سردردم
حدود ِ نیمه شب است

تاریکی ِ بی مَشت حسن
از چراغ های ِ خیابان عبور می کند
و به آف لایسنس های ِ هندی می رسد

بی آف لایسنس های ِ هندی
امر ِ شب نمی گذرد، جناب ِ لرد!

رتردام، سپتامبر 2005

امیرحسین افراسیابی

آف لایسنس: نوعی سوپر مارکت کوچک هندی در لندن که تا نیمه شب باز است

شعر

Wednesday, March 10th, 2010

***
خانه‫ی ما کجاست
تا مهمانی نیامده را
حضور عشق آواره قهوه ای بگذاریم؟

*

خووان گفت
بچه‫هایم این‫جا بزرگ شده‫اند
چه‫طور برگردم
هنوز بدهی پدر را به پینوشه پرداخت نکرده‫ام

*

پس تو هم از من
دل‫خور مباش، خسته‫ی خواب‫آلودم!
پشت دریچه های بی رؤیا
آهسته تر بی قرار خواهم بود

*

قرار قهوه را روی سیم‫ تلفن مقرر کن
تا رؤیاها
کابوس ها را با شامپوی نخل بنارس
در هتل‫های جهان دوش گیرند و
ساعت را بر سر صبحانه‫‫‫ی اختلاف بنشینند

*

چه طور هم که باشد برمی گردد‎
با قطع برق و آب غنی شده ی کوهرنگ‎
شلوار پست‫مدرنش را اطو می‎کند
کنار زاینده‫رود دیروز قدم می‎زند
و کلاهش را به شاعران امروز
از سر برمی دارد‎

*

دل خور مباش اگر صفه دیگر پیدا نیست
تو هم کلاهت را بردار

اصفهان، خرداد 1387